تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Love Game-ep17
 
GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلااام
خوبین؟
خیلی منتظر موندین؟
ببخشید این بنده بی نظمو
بفرمایید ادامه نظر فراموش نشه 
کامل چرخید طرفم و براندازم کرد. از استرس قلبم تند میزد. خدایا... چرا الان؟! چرا من اینقدر بدبختم؟! بغض تو گلوم اذیتم میکرد. تمام سعیمو میکردم تا نشکنه.  
+ چه برخورد خوش آیندی. 
چیزی نگفتم. نگاهمو یه طرف دیگه چرخوندم. 
+ پسر، کجا رفته بودی؟ 
بازم چیزی نگفتم. صداشو بالاتر برد: کجا رفته بودی؟؟ 
نفسمو بیرون دادم و زیرلب گفتم: خونه دوستم... 
صورتمو تو یه دستش گرفت و گفت: که یواشکی خونه دوستات میری، آره؟ 
مکث کردم و گفتم: نمیدونستم اجازه ندارم بهشون سر بزنم. 
+ فکر کنم از خیلی وقت پیش اینو میدونستی. تو حق نداری هیچ ارتباطی با دوستات داشته باشی. این قانون 8 ساله ماست. 
دلم میخواست بگم قانون 8 ساله بخوره تو اون کله گندیدت! ولی زیرلب گفتم: یادم رفته بود... 
صورتمو ول کرد و با انگشت اشاره اش با حالت تذکر گفت: اگه دوباره یادت رفت، بدتر از چند شب پیش سرت میاد. فهمیدی؟ 
آهی کشیدم.  
+ بریم خونه. 
چرخید و به راه افتاد.  
ـ میشه... 
توقف کرد. 
ادامه دادم: وسایلمو از خونه دوستم بیارم؟ 
+ زیاد طول نکشه. 
... 
رفتم تا خونه یونگجه. یعنی الان برگشته؟ نمیتونم باهاش رو در رو شم. انگشتمو جلو بردم و زنگو فشار دادم. در باز شد. بم بم درو باز کرد. نفس عمیقی کشیدم. خداروشکر یونگجه نبود. با تعجب نگام کرد و گفت: سلام، جه بوم شی...  
ـ سلام، بم بم... 
رفت کنار. داخل رفتم. به طرف اتاق یونگجه رفتم و وارد شدم. چمدونم گوشه اتاق بود. برش داشتم و زیپشو باز کردم. کمدو باز کردم و لباسامو یکی یکی از توش برداشتم. با سرعت تا میکردم و میذاشتم تو چمدون. از صدای نزدیک بم بم فهمیدم اومده تو اتاق: یا! تو داری چیکار میکنی؟؟ 
نگاش کردم و لبخند کمرنگی زدم.  
ـ وسایلمو جمع میکنم. 
اومد کنارم و نشست رو زمین.  
+ واسه چی؟؟ 
ـ برمیگردم خونه خودم... 
+ اخه چرا؟؟ 
ـ چون... اینطوری بهتره...  
+ یا! چی بهتره؟! کجا میخوای بری؟! نرو. 
ـ نمیتونم. 
به تا کردن لباسام ادامه دادم. 
+ چرا میخوای بری؟؟ بمون! 
با لبخند نگاش کردم و گفتم: نمیتونم، بم بم. 
ناراحت نگام کرد و گفت: بخاطر داداش یونگیم بمون... 
لبخندم کمرنگ شد. چیزی نگفتم. رومو برگردوندم و لباسامو تو چمدون چیدم. 
ـ چرا میخوای بمونم؟ تو که دلت میخواست برم^^ 
لوس گفت: نـــه. نمیخوااام. جه بوم شی، میدونم اذیتت کردم ولی دیگه نمیکنم.  
دستاشو دور گردنم حلقه کرد و لپمو بوسید.  
+ اخه دیگه لاوت دارم:( 
بویا! از این بچه باید تعجب کرد! خندیدم و بهش نگاه کردم. دستمو تو موهای خاکستریش کشیدم و گفتم: منم دوست دارم، بچه پررو. منم میخوام بمونم ولی نمیشه. متأسفم. 
+ هیچ راهی نیست بمونی؟ 
ـ نه...  
ناراحت سرشو پایین گرفت و گفت: باشه... 
دلم میخواست گریه کنم ولی لبخندمو حفظ کرده بودم. همه لباسام و وسایلمو تو چمدون گذاشتم و زیپشو بستم. از رو زمین بلند شدم. بم بم هم بلند شد. چمدونو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. سمت در خروجی رفتم. بم بم دنبالم اومد. وایسادم و روبهش گفتم: کجا میای؟ خخ. 
با لب و لوچه آویزون گفت: مواظب خودت باش. 
ـ باشه، جوجو. توام مواظب باش. راستی... حواست به یونگجه باشه، خب؟... 
سرشو تکون داد و گفت: حواسم هست. 
ـ خوبه... خدافظ. 
+ خدافظ، جه بوم شی... 
سرمو برگردوندم. درو باز کردم و از خونه خارج شدم. از خونه فاصله گرفتم و طرف پدر رفتم که از دور داشت تماشام میکرد.    
+ 5 دقیقه دیر کردی. 
ـ اوم... داشتم خدافظی میکردم.  
+ دیگه نبینم اینجاها پیدات شه. وگرنه اتفاق بدی برای صاحب خونه میوفته^^ 
با چشمای گرد شده بهش نگاه کردم. یونگجه... نه!... این روانیه! ترسی بهم هجوم اورد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نه، نمیام. خیالت راحت... 
+ خوبه. بریم خونه. 
چرخید و به راه افتاد. چمدونمو کشیدم و دنبالش رفتم. 
... 
یونگجه: 
رسیدم خونه. زنگو فشار دادم. بم بم درو باز کرد و نگران نگام کرد. لبخند بی روحی بهش زدم و وارد شدم.  
+ داداش... 
روبهش گفتم: جانم؟ 
+ خوبی؟؟ 
آهی کشیدم و گفتم: اصلا... 
ناراحت نگام کرد و چیزی نگفت. اطرافو گشتم و پرسیدم: جه بوم هنوز نیومده؟ 
+ اوووم داداش،... جه بوم شی رفت. 
با تعجب نگاش کردم و گفتم: ها؟! 
سرشو پایین گرفت و گفت: رفت. وسایلشو جمع کرد و رفت خونه خودش. 
شوکه شدم. حیرت زده تو چشماش نگاه کردم و گفتم: چی میگی؟! مگه مخش تاب برداشته برگرده خونه اش؟! 
سرشو بالا گرفت و گفت: گفت نمیتونه اینجا بمونه. بعد رفت. 
متعجب و گیج نگاش کردم. یعنی بخاطر من رفته؟! خب... اون که بخاطر پدر ناتنیش نمیتونست برگرده. شاید به جای خونه یه جا دیگه رفته. 
ـ مطمئنی رفته خونه خودش؟ 
+ آره. خودش گفت. 
تو فکر فرو رفتم. یعنی اینقدر ازم بدش میاد که حاضر شده بره پیش باباش؟؟ ههه... اره همینطوره... لبخند تلخی زدم و زیرلب گفتم: هرجور راحته... 
رفتم تو اتاقم تا لباسامو عوض کنم. بم بم دنبالم اومد تو اتاق و پرسید: داداش، میشه بگی چی شده؟ چرا شما دوتا اینجوری شدین؟ دعوا کردید؟  
در حینی که لباسای راحتیمو میپوشیدم، گفتم: نه، دعوا نکردیم. جه بوم از من بدش میاد. نمیتونست تحملم کنه. رفت. 
+ یا! جه بوم از تو بدش نمیاد! 
ـ تو از کجا میدونی؟! 
+ اخه...  
حرفشو ادامه نداد. مکث کردم و گفتم: جه بوم از من بدش میاد. اگه نمیخواد منو ببینه، من اصراری ندارم. هرجور راحته. شام خوردی؟ 
+ اوم... نه. 
ـ خب، دیر اومدم. یکم منتظر بمون. زود درست میکنم. 
+ باشه... 
از اتاق خارج شدم و به طرف آشپزخونه رفتم. 
*** 
جه بوم: 
باز برگشتم به این خونه مسخره. همه جا رو برانداز کردم. چرا فضاش اینقدر برام سنگین بود؟ یجور خاصی برام غمناک بود. آهی کشیدم و رفتم تو اتاقم. چمدونمو باز کردم و وسایل و لباسامو به جای قبلیشون برگردوندم. از اتاق بیرون رفتم. پدر کنار کابینت آشپزخونه وایساده بود. نگاهش که افتاد بهم، گفت: شام خوردی؟ 
ـ نه. 
+ از قبل پیتزا سفارش دادم. یکم سرد شده ولی خوشمزس. 
به جعبه پیتزا که رو کابینت بود نگاه کردم. سرمو به نشونه تأیید تکون دادم. رفتم طرف میز ناهار خوری و پشت میز نشستم. جعبه پیتزا رو اورد و گذاشت رو میز. درشو باز کرد. با لبخند مصنوعیش گفت: نوش جان. 
با بی میلی یه تیکه برداشتم و آروم ازش گاز زدم. نگو که هرشب باید از آشغالا بخورم؟ یهو دلم برا غذای یونگجه تنگ شد. ههه... هنوز یه روزم نگذشته که دلم تنگ شده. یاد حرفی که صبح بهش زدم افتادم: فقط یه بار دیگه... به من دست بزنی... روی سگمو بهت نشون میدم... 
کی اینقدر عوضی شده بودم که این حرفو به یونگجه زدم؟! اون هرچقدر منو ناراحت کنه، حق ندارم اینطوری باهاش رفتار کنم. چون بعدش پشیمون میشم... هه من دارم از حق خودم میگذرم؟! قلب خودم که نابود شد. با این حال به فکر قلب اونم؟! من یه دیوونم... با صدای پدر به خودم اومدم: اوه... اینقدر بد مزه اس؟؟ 
ـ نه. چطور؟ 
خندید و گفت: اخه تاحالا ندیده بودم گریه کنی. 
تعجب کردم. به صورتم دست زدم. خیس بود چرا؟! تا الان داشتم گریه میکردم؟! اه خاک تو سرم. با آستینم اشکامو پاک کردم و گفتم: گریه نمیکنم. چشمام میسوزه. فکر کنم میکروب رفته توش. میرم چشمامو بشورم.  
از پشت صندلی بلند شدم.  
+ شامتو نمیخوری؟ 
ـ میل ندارم... خودت بخور. برگشتم و به طرف WC رفتم. وارد شدم و درو پشت سرم بستم. مکث کردم و تو آینه نگاه کردم. شیر آبو باز کردم و صورتمو شستم. مسواک هم زدم. از WC خارج شدم و گفتم: من میخوابم. شب بخیر. 
سرشو تکون داد. رفتم تو اتاقم. رو تختم لم دادم و پتو روم انداختم. هیییی... چطوری بخوابم؟ عادت کرده بودم یونگجه رو بغل کنم. با اینکه فقط دو شب بود ولی زود عادت کردم. خوابم نمیبره. اه... چرا عادت کردم؟!... پشت دستمو گذاشتم رو چشمام. اعتراف میکنم دلم میخواد برگردم اونجا و پیشش بخوابم. تقصیر من بود؟... جه بوم، واقعا خیلی دیوونه ای پسر! اون بازیت داده. حالا پشیمونی؟! ههه... کی زندگیم تموم میشه؟... 
*** 
جین یونگ: 
دو شب بود افتضاح بودم. اعصابم سر جاش نبود. اصلا انرژی نداشتم. اشتهای غذا خوردن نداشتم. حوصله هم نداشتم. چم شده؟! فقط دلم میخواد یکی از در بیاد تو حالمو خوب کنه. کی؟؟ آآآآه... اصلا نمیدونم چمه. رو تخت لم داده بودم و نگاهم به سقف بود. حرفای مارک هنوز تو گوشم میپیچید: برو بیرون!! احمق!! بهترین هدیه زندگیمو نابود کردی!! زود از اینجا برو تا نابودت نکردم!! بروووو!! دیگه نمیخوام ببینمت!! 
چیکار باید بکنم تا اشتباهمو جبران کنم؟ یعنی یکی دیگه براش بخرم؟ اگه بگه هیچی مثل گوی قبلیش نمیشه چی؟ آیگو... چیکار کنم؟... یهو با صدای زنگ گوشیم بهم شوک وارد شد. از رو میز کنار تختم برش داشتم و به  صفحه اش نگاه کردم. اوه گاد! مارک داره به من میزنگه؟! دارم خواب میبینم؟! با تردید دکمه اتصالو زدم و بهش جواب دادم: الـ...و؟ 
+ سلام.  
ـ سلام. 
+ خوبی؟ 
ـ اوم ممنون. تو خوبی؟ 
+ خوبم مرسی. جین. 
ـ بله؟  
+ فردا میتونم ببینمت؟ 
قلبم تند میزد. حسابی شوکه شده بودم. 
ـ ام... برای چی؟ 
+ همینجوری. دوستا به هم سر میزنن، مگه نه؟ 
از این حرفش خوشحال شدم و لبخند اومد رو لبم. 
ـ آره. چرا که نه. 
+ همون پارک قبلی بیا.  
ـ ولی با چه بهونه ای؟   
+ اصلا بیا بعد از ساعت 9 ببینیم همو. 
ـ باشه، میام. 
+ واقعا؟ 
ـ اهوم. 
+ خوبه. منتظرتم. فقط یه چیزی. 
ـ چی؟ 
+ بهم میگی جه بوم کجا کار میکنه؟ 
ـ برا چی میخوای بدونی؟ 
+ همینجوری. بهم میگی؟ 
ـ اوم باشه... 
آدرس محل کار جه بومو بهش گفتم. 
+ ممنونم، جین. شب خوش. 
ـ شب خوش^^ 
تماسو قطع کرد. با ذوق گوشیمو بغل کردم و با خودم حرف زدم: اخ جون! میخواد همدیگرو ببینیم! یعنی دیگه ازم ناراحت نیست؟؟ وای نمیتونم برای فردا صبر کنم!  
چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم. 
*** 
جه بوم: 
روز بعد ساعت 5، سرکارم بودم. اصلا حال نداشتم. دلم میخواست بخوابم. دیشب نتونستم بخوابم. با اینکه تخت خودم بود ولی عجیب روش عادت نداشتم. هههه... واقعا که... گوشه لبمو گزیدم و زیرلب با خودم حرف زدم: جه بوم، تو اگه نتونی رو تخت خودت بخوابی، خیلی خیلی احمق و دیوونه ای.  
خمیازه ای کشیدم. صدای تلفن تا حدودی خوابمو پروند. بهش جواب دادم: الو؟ 
صدای منشی جوون تو گوشم پیچید: آقای ایم، آقای کیم اومدن. 
ـ بفرستش تو. 
منشی جوون: چشم، آقا. 
تلفنو قطع کردم. یوگیوم درو باز کرد و وارد شد. درو پشت سرش بست و اومد طرفم.  
+ سلام، جه بوم هیونگ. 
ـ سلام. خوبی؟ خیلی وقته ندیدمت. 
+ اهوم... خوب نیستم، هیونگ. میشه کمکم کنی؟ 
ـ وظیفمه. چیشده؟ 
+ خیلی حالم بده. جی سو دوباره برگشته و گفته هنوز دوسم داره. بم بم هم بخاطر همین ازم ناراحته. جوابمو نمیده. باهام حرف نمیزنه. نمیدونم چیکار کنم. 
با تعجب نگاش کردم و گفتم: جی سو؟! مگه جریانش تموم نشده بود؟! 
+ چرا، تموم شده بود. میگم برگشت و گفت هنوز دوسم داره. دلم براش میسوزه. نمیتونم ولش کنم. دوباره گیر افتادم. چیکار کنم، هیونگ؟ 
ـ برات مهمه که نمیتونی ولش کنی؟؟ 
+ نه، هیونگ... برای من بیشتر بم بم مهمه. اخه دوسش دارم. 
ـ واقعا؟ 
+ آره.  
لبخند کمرنگی زدم و گفتم: اهوم. پسر با نمکیه.  
اونم لبخند زد و گفت: من عاشق با نمکیشم. عاشق همه چیشم. 
نگاهمو به سقف دوختم و با همون لبخند گفتم: منم عاشقشم... 
با تعجب گفت: چی؟؟ 
ـ نه. منظورم بم بم نیست.   
+ عه... پس کی؟؟ هیونگ؟O.O 
ـ بله؟ 
+ عاشق شدی؟؟ 
آهی کشیدم و نگاهمو به میز دوختم. 
ـ آره، عاشق شدم. 
+ وای چه خوب! پسر خوبیه؟ کی هست؟ 
ـ اوم آره پسر خوبیه... ولی... 
+ ولی چی؟ 
ـ یکی دیگه رو دوست داره^^ 
با لب و لوچه آویزون نگام کرد.  
ـ خب بگذریم...  
وسط حرفم پرید: واقعا عجیبه هیونگم دل باخته! یادته میگفتی عشق خیلی مسخرس و نمیخوای هیچوقت عاشق شی؟ 
ـ آره، یادمه. الانم میگم کاش هیچوقت نمیشدم... 
+ اوووم... چیشد عاشقش شدی؟ 
تو فکر فرو رفتم. 
ـ نمیدونم. نفهمیدم از کجا شروع شد. فقط... از اونروزی که اومد و ازم خواست باهاش دوست بمونم، دلم میخواست بیشتر بهش نزدیک شم... یه حسی میگفت با همه فرق داره... بد چشمام روش قفل شده بود... یجوری نشون میداد که اونم همین حسارو بهم داره ولی...  
مکث کردم و گفتم: بهم نشون داد اشتباه میکردم... 
یوگیوم ناراحت نگام کرد و گفت: جه بوم هیونگ، حالت خوبه؟؟ 
روبهش گفتم: به نظرت خوبم؟! حس میکنم با احساساتم بازی شده. این یه بازی بود. یه بازی شیرین که توش باختم!... آآآه، چی دارم میگم؟! درک کن. دیوونه شدم.  
+ نه، دیوونه نیستی. تو فقط عاشقی. همین. 
لبخند زدم و گفتم: بیخیال. خب، کجا بودیم؟  
+ اوم... من تا از جی سو نکشم بیرون، بم بم باهام حرف نمیزنه. جی سو رم نمیتونم ول کنم چون نمیتونم دلشو بشکونم. 
ـ یه دختر از کسی که دوسش داری برات مهم تره؟ 
+ نه. فقط دلم براش میسوزه. 
ـ میدونستی هر نوع دلسوزی، اونی که دوست داره رو ازت میگیره؟ 
+ آآ... نه، نمیدونستم. 
ـ چون تو همش تلاش میکنی هر دو طرف رو خوب نگه داری ولی هیچوقت جوری نمیشه که دوتاشون حالشون خوب باشه. همیشه یکی هست که ناراحته. اگه بخوای یکی همیشه حالش خوب بمونه، بستگی داره تو چقدر برات مهم باشه که برای خوب شدن حالش تلاش کنی... اونموقع همیشه حالش خوب میمونه ولی اگه بخوای برای دوتاشون تلاش کنی، مسلما برای یکیشون موفق نمیشی. 
سرشو آروم تکون داد. مکث کرد و گفت: خب... بیشتر از همه، حال بم بم برام مهمه. خب حالا چیکار کنم؟ چجوری جی سو رو بذارم کنار؟ 
ـ من نمیتونم بهت بگم چیکار کن ولی با دروغ به خودت خیانت نکن. کارایی که دوست داری با بم بم بکنی رو با هیچ کس دیگه ای نکن. فقط به خودت بدی نکن. وقتی با یکی دیگه وقت میگذرونی، حس بدی نداری؟ 
ناراحت گفت: چرا، هیونگ. خیلی حس بدی دارم. خیلی بده.  
ـ پس خودتو نجات بده. ترس نداشته باش. هرچی که فکر میکنی باید انجام بدیو انجام بده. بدون هیچ ترس و درنگی. شاید یکم اون لحظه اذیت شی ولی بعد سبک میشی. راحت میشی. ببینم چه میکنی^^... 
لبخند زد و گفت: مرسی، هیونگ. تو خیلی خوبی^^  
ـ وظیفه بود. 
+ خودت چیکار میخوای بکنی؟  
ـ من؟  
+ آره. گفتی اونی که دوسش داری یکی دیگرو دوست داره.  
آهی کشیدم و گفتم: نمیدونم...  
+ میخوای فراموش کنی؟ 
ـ نمیدونم. شاید. این بهترین راهه. سخته ولی سعی میکنم... 
ناراحت نگام کرد. تلفنم زنگ خورد. بهش جواب داد: بله؟ 
منشی جوون: آقای ایم، یه آقایی اومدن میخوان شمارو ببینن. میگن کارشون واجبه. 
ـ میشناسمشون؟ 
+ ظاهرا بله. 
ـ اسمشون؟ 
یکم مکث کرد تا اسم طرفو بپرسه. بعد تو گوشی گفت: آقای مارک توان. 
شوکه شدم. چشمام گرد شد. مارک توان؟! اینجا چیکار میکنه؟! با من چیکار داره؟!  
ـ آم... بفرستش تو. 
+ چشم، آقا. 
مارک درو باز کرد و وارد شد. پشت سرش بست و برگشت طرفم. از پشت میز بلند شدم و متعجب نگاش کردم. آروم طرفم قدم برداشت. نگاهش جدی بود. باید طبیعی باشم. گلومو صاف کردم و گفتم: سلام. چی باعث شده تا اینجا بیاین؟ 
دستمو طرفش دراز کردم. باهام دست نداد. با همون حالت جدیش گفت: لازم نیست با من رسمی حرف بزنی که خودتو مؤدب نشون بدی. 
تعجب کردم. دستمو بردم عقب و پرسیدم: آدرس اینجا رو از کجا فهمیدی؟ 
مارک: اونش به تو مربوط نیست. 
بیشتر تعجب کردم و پرسیدم: چیزی شده؟ 
مارک: تازه میپرسی چی شده؟! هه... بذار یه چیزی بهت بگم. من عمرا از رستورانم میزدم و بخاطر توی عوضی تا اینجا میومدم. 
کلا تو تعجب بودم. چرا اینطوری حرف میزنه؟! اصلا هیچی از حرفاشو نمیفهمم. 
ـ منظورت چیه؟  
مارک: منظورمو خیلی خوب میفهمی، آقای ایم. پس نیازی به توضیح نیست! 
ـ نه، منظورتو نمیفهمم. نمیدونم درباره چی حرف میزنی. 
خندید و گفت: حالا دیگه خودتو به نفهمی میزنی؟! آلزایمر داری یا واقعا این تو ذاتته که یهو همه چیو فراموش کنی و گورتو گم کنی؟؟! 
بهم برخورد. شخصیتمو داشت خورد میکرد. چطور به خودش اجازه میده این حرفا رو بهم بزنه؟! مگه اون کیه؟! جدی شدم و گفتم: این چرندیات چیه تحویل من میدی؟! یهو سر از اینجا در میاری و به من توهین میکنی! حالت خوبه؟! 
مارک: حالم خیلی خوبه! کاملا سر جاشه! این تویی که حالت بده! تویی که برای خوش گذرونیت مردمو بازی میدی!  
اومد نزدیک میزم. دستاشو زد رو میز و با عصبانیت گفت: توی عوضی چه مرضی داری؟! یونگجه با تو چیکار کرده بود؟! برای تو اون یه سرگرمی بود؟! زوم کرده بودی رو یونگجه من تا بازیش بدی؟! لعنتی!  
یقمو سفت گرفت و با اون چشمای خشمگینش تو چشمام گفت: چرا اینکارو کردی؟! چراااا؟!! 
با دادش حس کردم گوشام کر میشه. اخم کردم و محکم هولش دادم. دستاش از یقم جدا شد.  
ـ من یونگجه رو بازی ندادم. 
مارک: بازیش دادی! خود نامردت بودی که بازیش دادی! 
ـ من بازیش ندادم. من دروغ نگفتم. من عقب رفتم چون حس کردم باید اینکارو بکنم. 
عصبی گفت: چه کوفتی میگی؟! حس مسخرت بهت گفت ولش کنی؟! ههه راحت باش بگو ازش خسته شده بودی. 
ـ من ازش خسته نشدم. 
مارک: پس چی؟! 
ـ صداتو بیار پایین! وقتی پیشش بودم باهام دعوا میکردی. حالام که دیگه نیستمم دعوا میکنی. هه! تو روانی ای. به جای داد و هوار کشیدن برو. برو کنارش! مگه همینو نمیخواستی؟!  
خندید و گفت: آره. خیلی میخواستم ولی تو یادت باشه من دربرابر کسی که یونگجه رو اذیت کنه ساکت نمیشینم! خداروشکر کن جلوی خودمو گرفتم تا ابروت جلو مشتریات نره هههه! دفعه بعد با مشت تلافی میکنم.  
دوباره نزدیک میزم وایساد. دستاشو گذاشت رو میز و تو چشمام نگاه کرد. 
مارک: به هیچ وجه نمیخوام ببینم دوباره دور و برش میپلکی. اگه بفهمم بهش نزدیک شدی، میام همینجا و کارتو تموم میکنم. بهت قول میدم. 
هیچی نگفتم. برگشت و از دفترم خارج شد. درو هم محکم پشت سرش بست. همینجوریش آبرومو برد. چه برسه بیاد دعوا کنه. ههه. این دیگه از کدوم تیمارستانی فرار کرده بود؟! تو دلم خندیدم. عوضی... نشستم پشت میزم. سرم درد گرفته بود. اعصابم بدجور خورد شده بود. صدای یوگیوم رو شنیدم: هیونگ؟ 
تازه اونو یادم اومد. نگاش کردم و با لبخند بی روحی جواب دادم: بله؟ 
یوگیوم: خوبی؟ 
ـ فکر کنم... 
یوگیوم: من هیچی از حرفای مارک نفهمیدم. یعنی گیج شدم. حرفاش راست بود؟ 
ـ خودمم گیج شدم. نمیدونم چی شده که اومده اینارو گفته بهم. مهم نیست...  
نفسمو مثل آه بیرون دادم. لعنتی... تازه تونسته بودم یکم حال خودمو بیارم سر جاش. دوباره به هم ریختم... فقط دلم میخواست برم یه جایی داد بزنم تا خالی شم. 
یوگیوم: جه بوم هیونگ. 
ـ بله؟ 
یوگیوم: اونی که دوسش داری یونگجه اس؟ 
چیزی نگفتم. دستمو تو موهام کردم و سعی کردم به اعصابم مسلط شم... 

سه شنبه بعدی میبینمتون/:






نوع مطلب : Love Game، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 28 شهریور 1396
Mahdis
دوشنبه 3 مهر 1396 06:42 بعد از ظهر
این قسمت نابودم کرد
Mahdis الهی عزیزم
یکشنبه 2 مهر 1396 05:37 بعد از ظهر
مارک بد دیگه دوست ندارم
جه بومییییییییی
بم بم عررررررررر
جکسون عررررررررررر
Mahdis جکسون کجا بود
سه شنبه 28 شهریور 1396 10:15 بعد از ظهر
من الان تو افق محو شدم
مارک غیرتی جوووووون
ای ام وری وری دیوث
Mahdis ای جانم

دور از جون
سه شنبه 28 شهریور 1396 08:31 بعد از ظهر
حرکتـ دگـ ایـ ا دسمـ بر نمیـــــــــاد:/
Mahdis
سه شنبه 28 شهریور 1396 08:31 بعد از ظهر
://///
Mahdis
سه شنبه 28 شهریور 1396 12:28 بعد از ظهر
عااااه پروردگاراااا
این قضیه ی ناپدریش دیه داره خیلی لوس میشه :/ قطعا اگه جه بوم بالای هجده باشه ک هس میتونه مستقل شه نه اینکه باباش بش زور بگه...
اون تیکه رو عشق است
-یا جه بوم ع تو بدش نمیاد
-ع کجا میدونی؟
-اخه...
و قطعا همه مون مدانیم در ادامه چی میخواس بگه که حرفشو خورد TT
عاشق مارکم فقط...ع اینور داره با جین قرار میذاره و مقدمات فراهم موگوله...ع اینور سر یونگجه غیرتی میشه :)))))) دمش گرم ناموسن ... مخ زنیه دوبل میکونع :)))
از قدیم گفتن مارک هر چی سگ اخلاق تر و خشن تر = جذاب تر... دیگه نگم در وصف اون قیامتی که به پا کرد دیگهههه...خعلی ژذاب بود
یوگی= جوجه ی عاشق :))))

ممنان
Mahdis هیشکی ب جه بوم نمیتونه زور بگه جز این باباش ک اگه تو ذهنت بخوای تصور کنی ی مرد خشن با چهره دوستانس^^
میگفت هم یونگجه باور نمیکردTT
مارک لایک داره اصن!
بعل
فداش بشو:|
مرسی از نظرت
سه شنبه 28 شهریور 1396 12:28 بعد از ظهر
اوه خداااایاااا چقد وضعیت بده!
همه چی بهم ریخته!
ببینم سه شنبه بعدی خیلی دیر نیس؟! :/
Mahdis اره
هس ولی شرمنده/:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.