تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Love Game-ep18
 
GOT7 Fan Fictions
Welcome to GOT7 Fan Fictions
درباره وبلاگ


به وبلاگ فن فیک گات سون خوش اومدید. امیدوارم لحظات خوبی رو دراینجا سپری کنید^.^

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  
سلام 
من اومدم طبق قرار قبلی^^
میخوام پوسترو همینطوری ثابت نگه دارم
ینی انقدر نظرا زیاد بود هنوز رو سفیدم/:
سایلنت ریدر نباشید خاهشا
من میخوام تا آخر این فیک برم و اصلا نمیخوام وسط راه ولش کنم
اگه شما نظرتونو به من نگید انگیزه لازمو به من نمیدید تا راحت پیش ببرمش
از یه طرف من کارا و مشغله های زیادی دارم و اگر انگیزه بهم ندید نمیتونم اپش کنم، اوکی؟
نظر یادتون نره برید ادامه^^
سیر تا پیاز قضیه رو برای یوگیوم تعریف کردم. حالم خیلی بد شده بود. یوگیوم از رئیسم اجازه گرفت تا ببرتم بیرون. رئیس هم که دید حالم خیلی خرابه، اجازه داد. دوتایی از ساختمون خارج شدیم. دستمو سفت گرفته بود و دنبال خودش میکشوند. چون اصلا نمیتونستم درست راه برم.  
ـ یوگیوما. 
+ بله؟ 
ـ منو میبری بار؟ 
+ بار؟! نه خیر. 
ـ خواهش میکنم. 
+ نمیشه. 
ـ باید یه چیزی بنوشم. حالم خرابه. لطفا. 
+ هیونگ، الان میبرمت کافی شاپ بهت قهوه میدم. قهوه آرامش بخشه. بهتره برات. 
ـ نه، یوگیوم. قهوه نمیخوام. فقط الکل:) ...  
+ با الکل خوب میشی؟!  
ـ قطعا:) 
+ الکل برات ضرر داره. 
ـ خواهش میکنم. فقط همین یه بار. دیگه نمیخورم. فقط الان میخوام. 
+ آآآآه هیونگ... 
مکث کرد و گفت: خیلی خب... ولی گفته باشم برات ضرر داره. 
دستمو کشید و دنبال خودش برد. رسیدیم بار. پشت سر یوگیوم رفتم داخل. کلی مست و نیمه هوشیار اونجا پراکنده بود. پر ادمایی که گوشه ای وایساده بودن و لاس میزدن و ادمایی که رو میز خوابیده بودن. اشتیاقم به الکل بیشتر شد. زودتر از یوگیوم رفتم کنار صندوق و پسری که با دستمال مشغول تمیز کردن لیوانی بود رو صدا زدم. برگشت طرفم و گفت: خوش اومدید.  
مکث کردم و گفتم: یه وودکا میخوام. با درصد بالا... 
یوگیوم زد به شونم و گفت: جه بوم هیونگ! 
پوکر نگاش کردم و گفتم: فقط یه باره. 
یوگیوم: برات ضرر داره! 
ـ مهم نیست. 
یوگیوم: پووووف... 
پسره سرشو تکون داد و برگشت طرف شیشه های الکلی. یکم جستجو کرد و شیشه ای برداشت. لیوان کوچیکی برداشت و توش وودکا ریخت. بعد گذاشت جلوم. لبخند کمرنگی زدم و گفتم: ممنونم. 
لیوانو برداشتم و یهو همشو سر کشیدم. اول گلوم سوخت. بعد تمام وجودم. چشمامو بستم و نفسمو مثل آه بیرون دادم. بعد چشمامو باز کردم و روبه پسر گفتم: یکی دیگه لطفا. 
پسره سر تکون داد و لیوانمو گرفت تا توش وودکا بریزه. یوگیوم با نگرانی گفت: هیونگ، زیاد نخور.  
ـ چی میشه اگه زیاد بخورم؟! 
یوگیوم: هووف! میگم برات ضرر داره!    
ـ نگرانی مست کنم؟ من ظرفیتم 22 تاست. به این زودیا مست نمیشم. 
یوگیوم: خدایا... اصلا گوش نمیدی بهم.
لیوانی که پر شده بود رو برداشتم و سر کشیدم. آهی از ته دل کشیدم و زیرلب گفتم: یکی دیگه... 
باز پر کرد گذاشت جلوم. 
ـ یکی دیگه. 
باز پر کرد گذاشت جلوم. 
ـ یکی دیگه. 
باز پر کرد گذاشت جلوم. 
یوگیوم با دستش صورتشو پوشوند و گفت: ای خدا... 
نمیدونم چقدر گذشت... 
دیگه جون نداشتم درست حرف بزنم. با بی حالی زیرلب گفتم: یکـ...ـی... دیگـ... 
یوگیوم: نـــــه!  
روبه پسره گفت: مرسی دیگه نمیخوایم. من حساب میکنم. 
از تو کتش کیف پولشو دراورد و پولی گذاشت جلوی پسره. پسره تعظیم و تشکر کرد. سرم گیج میرفت. چشمام داشت تار میشد. خوب نمیتونستم بدنمو تکون بدم. انگار بدنم داشت فلج میشد. از پشت داشتم میوفتادم که یوگیوم کمرمو گرفت و گفت: حالت خوبه، هیونگ؟؟ 
خندیدم. از ته دلم خندیدم. بی حال و با چشمای نیمه بازم نگاش کردم و گفتم: خووووووب؟! 
باز خندیدم. پلکام خیلی سنگین شده بودن. خوب نمیتونستم باز نگهشون دارم. 
+ بهت گفتم زیاد نخور! ببین چی شد!  
ـ به دررررک^^ واااایی! یوگی، بیا بریم برقصیـــم! بیا! 
از رو صندلی بلند شدم و دستشو کشیدم. اخم کرد و دستشو پس کشید.  
+ نه. باید بری خونه. 
ـ یاااا... من تو اون قبرستون برنمیگردمممم... خونـــــه... برای مــــــن... فقط... 
لبخند بامزه ای زدم و گفتم: فقط... تختی بود که باهاش شریک میشدم... آآآآآخ یوگیووووم، نمیدونی چقددددر بهم خوش میگذشت!  
با حرکات دستم حرف زدم: اینجوری بغلش میکردم... میچسبیدم بهش ...سرشو میبوسیدم... دستمو میکردم تو موهاش... بعد میخوابیدم^^ بهش گفتم بغل من فقط واسه توئه... آخ قلبم تند میزد، یوگی^^ میخواست بیاد تو دهنم! 
از ته دل خندیدم و گفتم: بهش گفتم بغلم واسه توئـــــه! بعدددد اوووون... رفـــــت تو بغل یکی دیگـــــه! واااااایی، یوگــــــی^^  
باز خندیدم و گفتم: حتما خیلی خوشحاله... فداش شم... آآیی سرم...  
یه لحظه سرم خیلی گیج رفت و حس کردم دارم از هوش میرم که یوگیوم دوباره کمرمو گرفت و گفت: هیونگ، بیا بریم بیرون هوای تازه بخور... 
منو کشید و از بار بیرون برد. هوای خنکی خورد به صورتم. حالم یکم بهتر شد. نفسمو مثل آه بیرون دادم. یوگیوم منو برد تو یه پارک. چشمامو به زور باز نگه داشتم و سعی کردم اطرافمو تشخیص بدم. عه اینجا چه آشناس. یاد اونشب قشنگی افتادم که با یونگجه اومدیم اینجا. ناخودآگاه از دهنم در رفت: آخ... اینجا^^... 
یوگیوم سوالی نگام کرد. انگشتمو رو لبم کشیدم و لبخندی زدم. 
ـ فقط یکم مونده بود بچسبه... یکم... اگه این موبایل لعنتی زنگ نمیزد... الان... اولین بوسش مال من بووووود! 
از ته دل خندیدم. 
ـ بهتر! بهتر که نشد! اینجوری باید میفهمیدم که اون مال من نیســــت!  
شونه یوگیومو چنگ زدم. سرمو بالا گرفتم و داد زدم: منو بازی داد!! با قلبم بازی کرد!! اون که میدونست همینجوریش قلبم پر زخمه. چرا بیشتر زخمیم کرد؟... یوگـــی،... 
صدام بغض آلود شد. حس کردم گونه هام خیس میشه. یوگیوم با ناراحتی نگام کرد و گفت: هیونگ، گریه؟... 
لبخند بامزه ای زدم و گفتم: میدونی چیه؟... دلم براش تنگ شده. هه! میبینی چقدر نفهمم؟! رفته با یکی دیگه. منو انداخته قاتی باقالیا! فقط یه روز گذشته دلم تنگ شده! چرا اینقدر نفهمم؟! من احمقم! احمقم! 
+ بسه! اینارو نگو! تو احمق نیستی.  
ـ هستم! 
+ نه! 
ـ آره! 
+ تو احمق نیستی، هیونگ... تو فقط دوسش داری همین. 
ـ خفه شو! چرا باید دوسش داشته باشم؟! چراااااا؟! اون مارکشو دوست داره! من چرا باید خودمو بندازم وسط، ها؟! مرض دارم مگه؟! 
+ گفتم اینا رو نگووو! آروم باش لطفا. بسه... یکم نفس بکش. همش داری گریه میکنی و داد میزنی.  
لبخند زدم و زیرلب گفتم: میخوام بمیرم... 
+ بسه! 
ـ میخوام بمیرم. 
+ هیونگ، بسه! 
ـ میخواممم بمیرممم^^ 
+ ساکت شو! بس کن! 
ـ باشه... یوگیوم. 
+ بله؟! 
با همون لبخند گفتم: من اون نامرد کیوتو خیلی دوست دارم^^ 
با ناراحتی گفت: وایی هیونگ،... بسه توروخدا...  
ـ چرا خووو؟؟  
+ تمومش کن لطفا. مگه نمیگی مارکو دوست داره؟! نباید دوسش داشته باشی. 
بغض کردم. 
ـ چراااااا؟؟ 
+ چون در هر صورت بهش نمیرسی... 
دیگه لال شدم. رفتم تو فکر. راست میگه. چشمامو بستم و گفتم: آآآآه... خوابم میااااد... 
+ بیا ببرمت خونه، هیونگم.  
دستمو کشید دنبال خودش. چشمام بسته بود چون حال باز نگه داشتنشونو نداشتم. دیگه هیچی نفهمیدم. پلکام بسته شد و به خواب رفتم. 
یوگیوم: 
حس کردم دستم داره به عقب کشیده میشه. برگشتم دیدم جه بوم هیونگ بیهوش داره میوفته. هول شدم و سریع شونه هاشو گرفتم.  
ـ هیونگ؟؟ هیونگ، چی شدی؟؟ 
جواب نداد. بیهوش شده؟ یا خوابش برده؟ واایی خدا... بمیرم براش. چقدر امشب  به هم ریخته بود. واقعا عشق اینقدر بی رحمه؟! انگار بمی راست میگفت. هییی... جه بومو کول کردم و با قدمای سریع از پارک خارج شدم. یه تاکسی گرفتم تا خونه جه بوم. 
... 
رسیدم خونه اشون. به سختی دستمو طرف زنگ بردم و فشارش دادم. یه مرد هیکل گنده با رب دوشام سفید درو باز کرد. اولش ترسیدم. یا خدا...! این کیه؟؟ قیافش چه ترسناک بود! سوالی نگام کرد و پرسید: تو کی هستی؟  
ـ ام... شما...؟ 
خندید و گفت: شما زنگو زدید. 
ـ خب... اینجا مگه خونه جه بوم نیست؟ 
+ درست اومدی ولی اینجا خونه پدرشه. 
پدر؟! میگفت که پدر ناتنیش رفته آمریکا. یعنی برگشته؟! این غولی که جلومه پدرناتنیشه؟! وای! جه بوم راست میگفت که خیلی ترسناکه! یعنی هیونگمو همش اذیت میکنه؟!  
ـ اوم... جه بوم خیلی خسته بود. برا همین زود خوابش برد. من آوردمش اینجا. البته ببخشید که مزاحمتون شدم.  
یکم تعجب کرد و گفت: مهم نیست... اینی که رو کولته جه بومه؟؟ 
ـ بله. 
خودشو نگران نشون داد: وایی... پسرم حتما خیلی کار کرده خسته شده. بدش من ببرم رو تختش. 
حس کردم نگرانیش فیلمه. اخه غیر ممکنه پدر ناتنیش اینقدر مهربون باشه. نگران جه بوم شدم. اگه بذارمش پیش این یارو یه وقت بلایی سرش نیاد!  
+ نمیخوای بدیش؟ 
تردید داشتم... ولی خب چیکار میکردم؟! نمیتونستم راحت ندمش که. آهی کشیدم و گفتم: چرا.  
پشت کردم بهش. جه بومو گرفت و از رو کولم برداشتش. برگشتم طرفش. یه دستش زیر پاهاش و یه دستش زیر بازوش بود.  
ـ خب من دیگه میرم. مواظبش باشید. شب خوش. 
سرشو به نشونه تأیید تکون داد. به پشت برگشتم و ازش دور شدم. خداکنه به جه بوم کاری نداشته باشه وایی... 
*** 
مارک: 
تو پارک رو نیمکت نشسته بودم و منتظر جین بودم. سرم پایین بود و با انگشتام بازی میکردم. یکی اومد جلو نیمکتم و گفت: سلام. 
سرمو اوردم بالا و دیدم خودشه. لبخند زدم و گفتم: سلام. 
با لبخند کیوتش نگام کرد و کنارم نشست. روبهش گفتم: حالت خوبه؟ 
ـ مرسی خوبم. تو چی؟ 
+ منم خوبم.  
چیزی نگفت و سرشو تکون داد. یکم فکر کردم و گفتم: چیزه... 
سوالی نگام کرد. 
+ هوم؟ 
ـ ام... 
دستشو گرفتم و گفتم: منو ببخش، خب؟ 
یکم خجالت کشید و پرسید: واسه چی؟ 
ـ بخاطر رفتار اونروزم. معذرت میخوام. من وقتی عصبانی میشم کارام و حرفام دست خودم نیست. ببخشید که سرت داد زدم.   
با همون لبخند کیوتش گفت: نه اصلا مهم نیست. من خیلی حواس پرتی کردم. قول میدم بعدا جبران کنم... 
صورتشو دو دستی گرفتم و نزدیک صورتش گفتم: نه! لازم نیست، جین. 
با چشمای گرد شده نگام کرد. صورتش قرمز شد. اوا چیشد یهو؟! خخخ. تک خنده ای کردم و پرسیدم: چرا قرمز شدی؟ 
مکث کرد و گفت: نمیدونم:/ 
صورتشو ول کردم و رفتم عقب. با دستش صورتشو باد زد.  
ـ من ازت جبران نمیخوام. اشکال نداره، خب؟ 
سرشو تکون داد و گفت: باشه. 
ـ خب...  
تو فکر فرو رفتم و گفتم: من کاری که گفتیو کردم. 
یکم با تعجب گفت: واقعا کردی؟ 
ـ آره. 
+ خب... چیشد؟ قبول کرد؟ 
آهی کشیدم و گفتم: قبول کرد ولی... 
+ ولی چی؟ 
ـ انگار موفق نشدم... 
+ مگه نمیگی قبول کرد؟! 
ـ چون دیگه دیره... 
+ چی دیره؟ 
نگاش کردم و گفتم: یونگجه جه بومو بیشتر دوست داره. 
چیزی نگفت. 
ـ قبول کرد کنارم باشه ولی دلش باهام نیست. چیکار کنم؟ میتونم کمکش کنم فراموش کنه؟ 
+ نمیدونم... 
سرشو پایین گرفت و تو فکر فرو رفت.  
ـ آه... ناامید شدم، جین... میدونم نمیدونم دلشو به دست بیارم ولی واقعا نمیخوام یه لحظه با هم ببینمشون. 
پس همینطوری بهتره. توام نمیخوای جه بومو از دست بدی.  
+ نه... 
ـ چی؟ 
+ هیچی. 
ـ ولی خیلی اذیت میشم وقتی میبینم یونگجه تمام فکر و ذهنش پیش جه بومه. حتی اگه وانمود کنه اینطوری نیست بازم میفهمم. خیلی برام سخته. 
+ میدونم. 
ـ وای من نمیتونم اینو تحمل کنم. همش دلم میخواد جه بومو بکشم. 
+ خودتو کنترل کن. 
ـ خب چیکار کنم؟! جین، همش اسم جه بومو میاره. منو نمیبینه. هر لحظه قلبم بیشتر میشکنه. هووف... چجوری با این کنار بیام اخه؟! چجوری؟! 
+ میشه بس کنی؟! 
با تعجب نگاش کردم. عصبی شده بود. سرش هنوز پایین بود.  
ـ جین؟ 
+ چیه؟ 
ـ چی شده؟ 
+ هیچی. 
ـ خوبی؟ 
+ بله. 
ـ چرا عصبانی شدی؟ 
+ نمیدونم. از یونگجه حرف نزن الان. 
ـ چرا؟ 
+ چون... خب...  
یکم فکر کرد و گفت: خب هرچی بیشتر از یونگجه حرف میزنی و میگی چیکار کنی، بیشتر گیجم میکنی. بسه دیگه. مخم هنگید. 
مکث کردم و گفتم: اعصابت از این خورد شد؟ 
زیرلب گفت: اهوم... 
با تردید نگاش کردم.  
ـ باشه دیگه حرف نمیزنم... بیا درباره یه چی دیگه حرف بزنیم. 
مکث کرد و گفت: مرسی که ازم خواستی باهات بیام بیرون. چند روز بود حالم اصلا سرجاش نبود. یجوری بودم ولی الان خوبم. مرسی. 
بهم نگاه کرد و لبخند کمرنگی زد. منم لبخند زدم و گفتم: تشکر نمیخواد. منم خوشحال شدم که باهات اومدم بیرون.  
باز لبخند کیوتشو زد. این لبخندشو خیلی دوست داشتم. حس خوبی میداد بهم. دستمو جلو بردم و تو موهاش کشیدم. انگار خوشش اومد. خنده کوتاهی کردم. یکم فکر کردم و پرسیدم: شام خوردی؟ 
با لب و لوچه آویزون گفت: نه:( 
ـ هوس رامن کردم. تو چی؟ 
+ رامن؟ ممم اره میخوام^^ 
ـ باشه^^ بریم رامن بخریم. 
سرشو تکون داد. دستشو گرفتم و با هم از رو نیمکت بلند شدیم. برگشتیم و از پارک خارج شدیم و به طرف مغازه ای رفتیم. وقتی به مغازه رسیدیم، دوتا رامن خریدیم. برگشتیم پارک و سمت نیمکت قبلی رفتیم. رامنی که تو دستم بود رو به زور نگه داشته بودم چون خیلی داغ بود. نزدیک بود از دستم بیوفته زمین. نشستیم رو نیمکت و رامنا رو گذاشتم کنارمون. چاپ استیک یه بار مصرفمونو تو دستمون گرفتیم و شروع کردیم به خوردن رامن.  
+ اوخ داغه! 
ـ آروم بخور^^ 
بهم گوش نکرد و تند تند میخورد. انگار خیلی گشنش بود. اخییی^^ خودمم گشنم بود. با اشتها رشته های رامنو میخوردم. خیلی خوشمزه بود. حسابی بهم چسبید^^ دیگه رامنم داشت تموم میشد. ظرفشو دو دستی برداشتم و تا قطره آخرشو سر کشیدم. نفسمو بیرون دادم و گفتم: آخیییش. 
جین هم رامنشو تموم کرد و با خنده گفت: خیلی خوشمزه بود.  
ـ آره خیلی^^ 
اونم ظرف رامنشو سر کشید. زبونشو رو لباش کشید. وواااو سو سس//کی! آروم خندیدم. با تعجب پرسید: به چی میخندی؟ 
ـ رو لبات که زبون کشیدی خیلی سس//کی بود. 
اول اینجوری O__O نگام کرد بعد خندید. منم خندیدم.  
+ میشه هرروز بیایم بیرون؟ 
ـ هرروز؟ 
+ اهوم. 
ـ خب... تو بعد از کار خسته نیستی؟ 
+ هستم. اینطوری خستگیم درمیاد^^ 
ـ واقعا؟ 
+ آره. 
ـ باشه^^  
با ذوق گفت: مرسی^^ 
در جوابش لبخند زدم. دستمو سمت موهاش بردم و تو موهاش کشیدم. از کارم تعجب کرد. 
ـ خیلی کیوتی، میدونستی؟ 
+ من؟ 
ـ آره. مخصوصا وقتی لبخند میزنی^^ 
یکم خجالت کشید و با لبخند گفت: ممنون^^... 
یه ساعت با هم بودیم. جین داشت برمیگشت. تا خونه اش دنبالش رفتم. فقط قصدم این بود که خونه اشو یاد بگیرم. رسید جلوی در و وایساد. برگشت طرفم. به خونه اشاره کرد و گفت: بفرما. اینجا محل زندگی پارک جین یونگه. کاری باری داشتی بیا.  
تک خنده ای کردم و گفتم: حتما.  
اونم لبخند زد. وای لبخنداش چرا اینقدر قشنگن؟؟ همش ذوق میکنم! خخخ. نزدیکش شدم و بغلش کردم. لبخند پررنگی زدم. حلقه دستامو دور گردنش سفت تر کردم. فکر کنم تعجب کرده بود.  
+ مارک؟ 
ـ جانم؟ 
+ داری چیکار میکنی؟:/ 
ـ بغلت کردم. اشکالی داره؟ 
+ نه،... اصلا. راحت باش:/ 
دستاشو دور کمرم حلقه کرد.  
ـ حس خوبی بهم میده اخه. 
+ به منم حس خوبی میده ولی تو چرا؟؟ 
ـ نمیدونم^^ 
چیزی نگفت. نمیدونم چرا از بغلش سیر نمیشدم. پسر شیرینی بود. از اول که لبخندشو دیدم اینو فهمیدم.  
+ مارک... 
ـ هوم؟ 
مکث کرد و گفت: چیزه... 
ـ چی؟ 
از بغلم اومد بیرون. تو چشمام نگاه کرد. یه نگاه خاصی بود. انگار یه حرفیو میخواست بزنه بهم ولی من نمیتونستم اون حرفو بفهمم. سوالی نگاش کردم.  
+ هیچی^^ ... 
با تعجب گفتم: هیچی؟! 
+ اهوم. 
ـ یا، بگو دیگه.  
+ هیچی. 
ـ بگو جون من. 
با لبخند گفت: باشه. فقط یه ساعت بود ولی بهم خوش گذشت مرسی. برو خونه. شب خوش. 
متعجب نگاش کردم. به پشت برگشت و کلید انداخت تو قفل. 
ـ جین؟ 
+ بله؟ 
ـ فقط همینو میخواستی بگی دیگه؟ 
+ آره. چطور؟ 
ـ هیچی... شب خوش. 
رفت تو و درو پشت سرش بست. به پشت برگشتم و از اونجا دور شدم. هنوز در تردید بودم. فکر کنم منو پیچوند-_- 
اینم ی مومنت کوچولو از جینمارک
البته فکر نکنم زیاد سازنده بوده باشه/:
نظر نره از یااااد




نوع مطلب : Love Game، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 4 مهر 1396
Mahdis
دوشنبه 10 مهر 1396 06:09 قبل از ظهر
عهههههههخخخخخخ الان میخوام برم مدرسی اما دارم نظر میدم
جه بومااااااااااااا اوخییییییییی
گوناه دالههههههه
زودی دوجه اش کن یوگبم صحنه دارم بزار تنگشششش خخخخخخ
دیگ فعلا ما رفتیم ک بریم
Mahdis شتتتت
اهوووم
چشم
برو بابای
یکشنبه 9 مهر 1396 02:37 بعد از ظهر
اونی عررررررررر که دلم برات تنگیده بودددددد
داسیت خعلی باحولهههههه زودتر بزاررررر
Mahdis ععع منمممم
فدااات چشممم^-^
پنجشنبه 6 مهر 1396 08:54 بعد از ظهر
سیلوم سیلوم ^^

اصن این یوگی که مث باباها شده خعل خوبع قیربونش بیرم *.*
جههه بوم TT
خعل خب قبول دارم
با اینکه برخلاف گفته های قبلمه ولی این قسمت دلم براش جزغالیده شد TT
خعل گیشنگ بود وقتی با وجود شیکست عچقی باز قیربون صدقش میرف *.* هق هق TT
مرده شور اون باباشو ببرن چرا نمیره عخه -___-
بچم جین :''')))
فاز مارک _-_
میگه ع حرص حسودی میخواد بزنه جه بومو بترکونه نیم ساعت بعدش میشنن با جین لاو میترکونن عاچق سرعت عملتم کع :')))
یونگجه ام که رخ ننمویید این قسمت ^_^
جه بومو برفسدید دنبالش TT
ممنان :))))



Mahdis سلام ب روی ماهت
قربونش برو*.*


اوهوم
یه ماه دیگ میره تازه

خواهش
پنجشنبه 6 مهر 1396 10:49 قبل از ظهر
خیلی خوبهههههه
جی بی عررررررر یونگه دوست داره خرهههه بفهمممممم
Mahdis
نمیفهمه دیگ
چهارشنبه 5 مهر 1396 10:42 بعد از ظهر
جه بومااااااااااااا گونا داره
فکر کنم قسمت دیگه قراره یونگجه گونا داششته باشه
مااااااارک بچه پررو
Mahdis
اره
بچه پررو چرا
چهارشنبه 5 مهر 1396 05:59 قبل از ظهر
هوهااااهااااااهااااااا ننهههههههه
مهدییییییس
جه بوم بچم گینا داره نامردددددد
این یونگی و جه بومو به هم برسون تیریخیدا دیگه مارکم که فهمید یونگجه جه بومو دوس داره
Mahdis حالا میخونیم بقیشو
سه شنبه 4 مهر 1396 09:23 بعد از ظهر
هوراااااااااا
جینماااااارک
یوگبم نداشت عرررررر
Mahdis
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.