تبلیغات
GOT7 Fan Fictions - Love Game-ep19
Welcome to GOT7 Fan Fictions
GOT7 Fan Fictions
سه شنبه 11 مهر 1396 :: نویسنده : Mahdis

-برای خوندن قسمت 19 به ادامه مطلب مراجعه نمایید.
یونگجه: 
برگشتم خونه. کلید تو در انداختم و وارد شدم. چراغا خاموش بود. هنوز بم بم نیومده؟ چراغا رو روشن کردم. اطرافو دید زدم. رفتم تو اتاقش. رو تختش خوابیده بود. بویا! هنوز که شامشو نخورده. رفتم طرفش. نشستم گوشه تخت و آروم شونشو تکون دادم. 
ـ بم بم؟ خوابی؟ 
یکم تکون خورد و بی حال گفت: معلومه که خوابم. بودم ینی... 
ـ چرا خوابیدی؟ شام نخوردیا. 
+ خوردم، داداش. 
ـ چی خوردی باز؟! 
+ همبرگر. 
با اعصاب خوردی گفتم: وایی! من که میومدم. واسه چی رفتی همبرگر خوردی؟! 
چشماشو نیمه باز کرد و گفت: چون نمیخواستم واسم شام درست کنی. 
ـ چرا؟! 
+ چون حالت بده، داداش. نمیخوام برام غذا درست کنی. برو بخواب. فکرای مسخره هم نکنیا. شب بخیر. 
با تعجب نگاش کردم. چشماشو بست و پتوشو بیشتر رو خودش کشید. عجبا. این از کی اینقدر به فکر افتاده؟! لبخند کمرنگی زدم و موهاشو ناز کردم. از رو تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. خودم که هنوز شام نخوردم. اشتهام ندارم. هییی... چرخیدم طرف اتاقم و رفتم داخل. لباسامو عوض کردم و تاکرده تو کمدم گذاشتم. رو تختم خوابیدم و پتو رو خودم انداختم. نفسمو بیرون دادم و به سقف چشم دوختم. نمیتونستم بهش فکر نکنم. بدون اینکه بخوام تو فکرش غرق میشدم و این حالمو بدتر میکرد. به جای خالیش رو تخت نگاه کردم. وقتی بغلم میکرد چه راحت خوابم میبرد. عجیب عادت شده بود. فقط تو دو روز! کاش الان همینجا خوابیده بود... وایی چی میگم من؟! اون راحت منو انداخت دور. واسه چی بخوام اینجا باشه؟! اصلا! من میتونم با این کنار بیام. میتونم تنها ادامه بدم. مارک هیونگ هم کنارم هست. کمکم میکنه. چشمامو بستم تا بخوابم. 
*** 
بم بم: 
صبح از خواب بیدار شدم و رو تخت نشستم. دستامو کش و قوس دادم. از رو تخت بلند شدم و جلوی آینه وایسادم. موهامو شونه و مرتب کردم. چرخیدم و از اتاق خارج شدم. وارد WC شدم و وقتی کارم تموم شد، اومدم بیرون. نگاهمو سمت یونگجه که پشت میز چیده شده نشسته بود و تو فکر بود، چرخوندم. با ناراحتی رفتم پیشش و رو صندلی روبه روش نشستم. نگام کرد و با یه لبخند بی روح گفت: صبح بخیر. خوب خوابیدی؟ 
ـ چجوری خوب بخوابم وقتی داداشم اینطوریه؟؟ 
+ من؟ چطوریم؟ 
ـ داداش، خودتو نزن به کوچه جی وای پی چپ. هرکی تو رو نشناسه، من یکی خوب میشناسم چون داداشتم، فهمیدی؟-.- 
+ من خوبم. بخور نوش جان. 
و خودش صبحونشو خورد. با اخم نگاش کردم و گفتم: خر هم نیستم.  
صبحونمو خوردم.   
+ منم نگفتم خری O_O 
ـ نگفتی ولی فکر میکنی.  
+ نه، فکرم نمیکنم. بخور زودتر. 
ـ دروغگو. دروغگوووو. 
+ آیگوO.O حالت خوب نیستا.  
ـ من حالم خوب نیست یا تو؟! 
بهم اشاره کرد و گفت: مشخص نیست؟ 
عصبانی شدم. از پشت میز بلند شدم و گفتم: اصنشم دیگه صبحونه نمیخورم. شامم نمیخورم. میرم رستوران. دیگه برام غذا درست نکنیا. 
با تعجب نگام کرد و گفت: یا، چی میگی تو؟! واسه چی غذا درست نکنم؟! 
ـ چون نمیخوام غذاتو بخورم. غذاهات خوشمزس ولی دیگه مثل قبل خوشمزه نیست برام. قبلا بیشتر به دلم مینشست. اما الان هردفعه که میخورم دلم میگیره. اینطوری نمیخوام. داداش، برا خودتم غذا درست نکن چون خوب نیستی. تو رستوران بمون، با مارک هیونگ شام بخور. مثل ناهار که باهاش میخوری. خب؟ 
برگشتم و به طرف اتاقم رفتم. کمدمو باز کردم و لباسای بیرونمو پوشیدم. گوشیمو برداشتم و روشنش کردم. یه پیام برام اومده بود. از یوگی:| بازش کردم دیدم نوشته: سلام، چطوری؟ حوصلم سر رفته. فردا بریم بیرون؟  
یه آدرسیم نوشته بود که مال یه پارک بود. پارکم نه. یه باغ کوچیک بود که بهش میگفتن پارک. ادامش نوشته بود: اگه میای بیا اینجا. ساعت 2. منتظرتم بای^^ 
بویا:| هنوز جواب ندادم گفته منتظرتم:| من که با این قهرم. چی چیو ساعت 2 برم تا قبرستون-.- کی پیام داده اصن؟ به ساعتش نگاه کردم. دیشب ساعت 12 داده. نفسمو فوت کردم. گوشیمو گذاشتم تو جیبم. چرخیدم و از اتاق بیرون رفتم. روبه یونگجه گفتم: خب دیگه. شام بیرون میخورم. چیزی درست نکنیا. خدافظ، داداش. 
میخواست یه چیزی بگه که سریع رفتم طرف در و از خونه خارج شدم. 
... 
مارک: 
ماشینمو کنار رستوران پارک کردم. پیاده شدم و با سوییچ قفلش کردم. با وجود لباسای گرمی که پوشیده بودم، باز سردم شد. هوا دیگه داره خیلی سرد میشه. باید بیشتر میپوشیدم. چرخیدم و به طرف رستوران رفتم. کلیدمو از تو جیبم دراوردم و تو قفل در انداختم. همون لحظه صدای یونگجه رو کنارم شنیدم: مارک هیونگ. 
با تعجب نگاش کردم. تاحالا اینقدر زود نرسیده بود. دوتایی با هم رسیدیم. چه همزمان! 
ـ یونگجه؟ سلام. خوبی؟ چقدر زود اومدی.  
+ اوم... صبح هم زود بیدار شدم. نمیدونم. از این به بعد زود میام اصن^^ 
ـ خب... خبر خوبیه اما اذیت میشی. 
+ نه. اذیت نمیشم. میام. 
ـ هرجور مایلی. 
درو باز کرد و زودتر وارد شدم. یونگجه پشت سرم اومد تو. چراغارو روشن کردم. با هم رفتیم تا رختکن. لباسامونو عوض کردیم و تو کمد گذاشتیم. از رختکن خارج شدیم. به طرف آشپزخونه رفتم و وارد شدم. طبق معمول رو صندلی نشستم و بیرون پنجره آشپزخونه رو دید زدم که یونگجه پشت میزی نشسته بود و منتظر بود. امروزم بی حال به نظر میرسه. من اینو نمیخوام. حاضر نیستم با من باشه ولی حالش اینطوری باشه. قبلا حداقل شاد بود. خنده هاشو میدیدم حتی اگه واسه من نبود. اینطوری که فایده نداره. چیکار کنم تا دوباره مثل قبل بخنده. تو فکر فرو رفتم. 
*** 
وقت ناهار که شد، یونگجه کاغذ تعطیل/باز روی در رو طرف تعطیل گذاشت و به پشت برگشت. پشت میزی نشست و آهی کشید. دوتا ظرفی که توش بولگوگی درست کرده بودمو با سوجو تو سینی گذاشتم و از آشپزخونه خارج شدم. به طرفش رفتم و کنارش پشت میز نشستم. یه نگاه یه ثانیه ای با لبخند بهم کرد و گفت: ممنون، هیونگ. جبران میکنم. ببخشید امروز اصلا نمیتونم چیزی درست کنم. 
ـ اهوم. خیلی رفتی تو خودت. اینو بخور. یکم حالت خوب شه. 
درحالی که چاپ استیک رو به دست میگرفت، گفت: نمیدونم چرا اصلا اشتها ندارم. 
ـ یعنی تو اصلا گشنت نیست؟  
+نه. 
ـ وایی مگه میشه؟! نه. فکر میکنی. خیلیم گشنته. بخور سرد میشه. 
خودم چاپ استیک برداشتم و از بولگوگیم خوردم. اونم یه تیکه بولگوگی گذاشت دهنش و آروم جوید. نگاش کردم و پرسیدم: حالت خوبه؟ 
+ ممنون هیونگی. تو خوبی؟ 
اخم کوچیکی کردم و گفتم: خوبی یا نه؟ 
+ گفتم ممنون دیگه. 
ـ میگم حالت خوبه یا نه؟! 
با اخم نگام کرد و گفت: چرا میزنی؟! 
ـ نزدمت. دارم حالتو میپرسم. 
+ خب منم از اینکه حالمو پرسیدی تشکر کردم!  
روشو برگردوند و یه تیکه دیگه گذاشت دهنش. چه زودم عصبی میشه:| یکم پوکر نگاش کردم و گفتم: یونگجه. 
در حین خوردن گفت: هوم؟ 
ـ از اونشب عجیب شدی. یجوری هستی. با یونگجه ای که قبلا بودی کاملا فرق کردی. من نمیخوام اینطوری باشی.  
وسط حرفم دست از خوردن کشید و روبهم گفت: هیونگ، من خوبم. چیزی نیست. یخورده حالم گرفته شده ولی چند روز دیگه برمیگرده سرجای اولش. نگران نباش، خب؟ 
و دوباره به خوردن غذاش پرداخت. مکث کردم و گفتم: اگه برنگشت چی؟ 
+ برمیگرده. مطمئن باش. 
با تردید نگاش کردم و چیزی نگفتم. به خوردن بقیه غذام پرداختم. 
*** 
بم بم: 
رفتم تا پارکی که یوگی آدرسشو برام نوشته بود. پارکش خلوت بود. یه پل تخت داشت که اطرافش پر از گل و درخت بود. انتهای پل هم دو طرفش جدولای سفید بلندی داشت. سمت جدولا رفتم. رو جدول نشستم و پاهامو تاب دادم. چند دقیقه منتظر موندم. چقدر طول میکشه این گاو بیاد؟! گوشیمو روشن کردم و با یه بازی خودمو سرگرم کردم. فکر کنم نیم ساعتی گذشت... یهو یکی جلوم وایساد. سرمو بالا اوردم و دیدم خود مو قناریشه. نمیدونم چرا استرس گرفتم و قلبم تند زد. لبخند کمرنگی زد و گفت: باورم نمیشه اومدی. فکر کردم نمیای. اگه میدونستم زودتر خودمو میرسوندم. 
یکم نگاش کردم. بعد الکی گفتم: منم نمیخواستم بیام. داشتم از اینجاها رد میشدم اومدم داخل.  
خندید و گفت: که اینطور... ولی خوشحالم که میبینمت. 
ـ آها. 
گوشیمو گذاشتم تو جیبم. اومد کنارم رو جدول نشست. همش سعی میکردم طبیعی باشم و به نقاط دیگه ای به جز اون نگاه کنم. تمام تلاشمو میکردم که ضایع نباشم. 
+ هنوز قهری باهام؟^^ 
از گوشه چشم نگاش کردم و گفتم: قهر واسه بچه هاس. 
+ تو هم الان قهری. 
ـ من بچه نیستم. 
+ ولی قهری^^ 
اخم کردم و گفتم: باشه، همون که تو میگی-.- 
+ عصبانی نشو^^ 
ـ عصبانی نیستم. 
+ هستی. 
اینطوری -____- نگاش کردم و گفتم: ببین، من حوصله جر و بحث ندارما. چرا گفتی بیام اینجا؟! 
+ باشه باشه. چون... میخواستم ببینمت. 
ـ الان دیدی؟ پاشم برم؟ 
+ نه عه. نرو دیگه. 
ـ خودت میگی میخواستی منو ببینی. الانم دیدی. 
دستمو گرفت و گفت: نه، نرو. دلم برات تنگ شده بود. 
حرفش حس خوبی داد بهم ولی اخم خودمو حفظ کردم و گفتم: من که دلم یه ذره هم تنگ نشد. 
با تعجب پرسید: واقعا؟ 
ـ بله، واقعا. 
یکم ناراحت شد و گفت: چه بد. فکر کردم همون اندازه که من دلم برات تنگ میشه، توام دلت تنگ میشه. 
نگاهمو به روبه رو چرخوندم و گفتم: باز خوبه یکی پیش تو هست که بقیه رو از یادت ببره. 
+ یا، منظورت چی بود؟! 
ـ منظورمو خوب میفهمی. سوال نکن. 
مکث کرد و گفت: دیگه با جی سو نیستم. 
با تعجب نگاش کردم. مشتاق نگام کرد. 
ـ چاخان نگو. 
+ راست میگم. جی سو دیگه تموم شد.  
ـ چی میگی تو؟!/: 
+ میگم کات کردم. 
ـ چطوری؟/: ... داری دروغ میگی! میخوای منو اذیت کنی! 
+ نه نه! 
ـ آره! دروغگو! فکر کردی باور میکنم؟! نه خیر! 
+ بم بم! من نمیخوام تو رو اذیت کنم. 
ـ پس چی؟! 
+ من فقط نمیخوام ازت دور باشم. میفهمی اینو؟  
مکث کردم و گفتم: یعنی با اون کات کردی که بیای با من باشی؟ 
ـ آره^^ 
لبخند کجی زدم. با یکم مکث گفتم: متأسفم. منم یه رل جدید زدم^^  
با چشمای گرده شده گفت: چــــــــی؟!O_O 
با لبخند گشادی گفتم: رل زدم! 
+ با کی؟؟ 
ـ با یه دختر ژیگر^^ 
+ چی؟! 
ـ خخخ. دیر رسیدی. حالا تو وایسا تا من بتونم با این کات کنم. همینطوری O___O نگام میکرد. خندیدم. 
+ یا، شوخی میکنی؟! 
ـ نه باو. شوخی چرا؟! 
+ یاااا! من بخاطر تو... هوووف! مگه قرار نبود دیگه نری با دخترا؟! 
ـ مگه قرار نبود شمام بمونی با اونی که بد بهتون وابسته اس، اوستا؟! 
مکث کرد و گفت: نمیخواستم باهاش باشم اخه. 
ـ اوممم دیر گفتی^^ 
دلخور نگام کرد. از رو جدول بلند شد و گفت: ببخشید که تا اینجا کشوندمت. خوشحال شدم دیدمت. من کار دارم باید برم. 
چرخید و به راه افتاد. تک خنده ای کردم. حسودیتو بخورم، قناری. از رو جدول پاشدم و دنبالش رفتم. از پشت پریدم رو کولش و دستامو سفت دور گردنش حلقه کردم. 
+ آخ! چیکار میکنی، وروجک؟! 
ـ کجا با این عجله؟! مگه گفتم بری؟! اینو یادت باشه. تا من نگفتم حق نداری جایی بری. هیچ موقع. فهمیدی؟؟ 
پاهامو سفت گرفت که نیوفتم.  
+ نگفتی ولی اشاره کردی برم. 
ـ اشاره نکردم-.- خنگول، دروغ گفتم. 
+ دروغ؟ 
ـ آره بابا. کدوم دختر؟ کدوم ژیگر؟ کدوم رل؟ خرم مگه برم با عجوزه ها دوست شم؟! 
+ چــــــی؟! دروغ گفتی؟! 
ـ آره خخخ! 
یکم مکث کرد و گفت: قرار بود دروغم نگی. 
ـ میدونم ولی حال میده تو رو اذیت کرد، میدونی؟ خخخ. 
+ اخ شیطون، از دست تو! 
ـ امشب باید منو ببری شام مهمون کنی! 
+ چی؟؟ نمیشه که. 
ـ چرا نمیشه؟ 
+ چون تو گفتی داداشت غذا درست میکنه برات. 
ـ نه. دیگه نمیکنه. 
+ چرا؟؟ 
ـ ولش. مهمونم کن! 
خندید و گفت: به روی چشم^^ 
موهاشو به هم ریختم و گفتم: آفرین، قناری^^ 
همونجوری که رو کولش بودم از پارک رفت بیرون. اصلا عین خیالشم نبود همه دارن نگامون میکنن! 
*** 
جه بوم: 
صبح از خواب بیدار شدم. با چشمای نیمه باز به ساعت رو دیوار نگاه کردم. آخ دیرم شد باز... اصلا امروز چند شنبه اس؟ شاید تعطیل باشم. از رو تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. پدر جان داشت قهوه درست میکرد. صدامو بالا بردم: امروز چند شنبه اس؟  
سرشو طرفم چرخوند و گفت: آو پسر، تو کی بیدار شدی؟ صبحت بخیر. 
ـ صبح بخیر... امروز چند شنبه اس؟ 
+ یکشنبه. چطور؟ 
ـ آها. آخییش...  
روز تعطیل... میتونم برم بخوابم^^ 
ـ هیچی. امروز تعطیلم. میرم بخوابم. 
+ صبرکن. 
ـ چرا؟ 
+ یه چیزیو میخواستم بهت بگم. 
ـ چیو؟   
+ برو WC بعد بیا. 
سرمو تکون دادم و به طرف WC رفتم. وارد شدم و وقتی کارم تموم شد، بیرون اومدم. به طرف میزناهارخوری رفتم. دوتا لیوان قهوه رو گذاشت رو میز و روبه روم نشست. با لبخند ساختگیش گفت: یکم توش شکر ریختم. حتما خوشت میاد. 
چشمامو با بی حوصلگی چرخوندم و گفتم: ممنون. 
لیوانو برداشتم و کمی توش فوت کردم تا سرد شه.  
+یادته گفتم یه ماه دیگه قراره بریم آمریکا؟ 
ـ آره، یادمه گفتی قراره بری نه بریم! 
+ نه. تو هم میای. مگه یادت رفته؟^^ 
ـ باز شروع نکن. 
+ تا آخر این ماه که میشه دو هفته بعد، وسایلتو جمع میکنی بریم^^ 
تقریبا قهوه امو تف کردم. دو هفته دیگه؟!  
ـ دو هفته دیگه؟! 
+ آره. دو هفته دیگه. 
ـ ولی من نمیخوام بیام. 
+ نمیخوای مامانتو ببینی؟ 
یه لحظه لال شدم و بعد گفتم: میخوام ولی... 
+ هنوز فکراتو نکردی؟ 
تو فکر فرو رفتم. یعنی واقعا اگه باهاش برم میتونم مامانمو ببینم؟ حرفشو باور کنم؟ یونگجه چی؟ دیگه نمیتونم ببینمش! ولی... اون در حقم نامردی کرده. بمونم هیچی نمیشه... با پدرمم برم، معلوم نیست چی میشه. چیکار کنم؟؟  
ـ چجوری بهت اعتماد کنم؟! از کجا بدونم منو میبری پیشش؟! 
+ آه خدای من،... بهت حق میدم بهم اعتماد نداشته باشی ولی اون ازم خواست که ببرمت اونجا تا ببینتت. چطوری خواسته اشو رد کنم؟ 
ـ چرا اون نیومد اینجا؟! 
+ جه بوم، موقعیتی که داره نمیتونه بهش اجازه مسافرت خارج از کشورو بده. متوجهی؟ 
ـ چه موقعیتی؟! 
+ مگه نمیدونستی که مادرت تو شرکت کار میکنه؟ 
ـ چرا میدونستم ولی الان... 
+ خب کارش که نرسیده به ته خط. هنوز تو شرکت کار میکنه. با یه شعبه دیگه. اونجا کاراش با کیفیت بیشتری پیش میره. یکی از دلایلی بود که مادرت رفت آمریکا.  
مکث کردم و گفتم: و تو هیچوقت دلیلاشو بهم نگفتی... 
لبخند زد و گفت: متأسفم. خب من بلیط خریدم واسه خودمون. خودتو آماده کن که دو هفته دیگه واسه همیشه میریم آمریکا. 
ـ واسه... همیشه؟ 
+ واسه همیشه. 
ـ یه بارم برنمیگردیم؟... 
+ نه، عزیزم. میریم اونجا زندگی میکنیم. یه جای عالی! میدونم دوست داری تو یه خونه بزرگ زندگی کنی، مگه نه؟ 
هیچی نگفتم. نه... من هیچی نمیخواستم. دیگه امیدی نداشتم. هیچ آرامشی نمیخواستم. کدوم خونه بزرگ؟ چطوری برم ولی میدونم قراره نابود شم؟ انگار... چاره دیگه ای ندارم... باید باهاش کنار بیام. باید برم:) ... 
*** 
جین یونگ:  
تو کافی شاپ مشغول کار بودم. ساعت نزدیک 9 بود. یه نفر با کت قهوه ای و شلوار جذب اومد تو. روش دقت کردم تا بشناسمش. یعنی مارکه که اومده؟؟ چه خوب یعنی منو یادش مونده! اومد طرف صندوق. گلومو صاف کردم و گفتم: خوش اومدید. ما داریم تعطیل میکنیم. متأسفم. میتونید یه وقت دیگه بیاید. 
سرشو بالا گرفت. از تعجب چشمام گرد شد. این که جه بومه. چشماش چرا قرمزه؟؟ اوه گاد! تاحالا اینطوری ندیده بودمش!  
ـ جه بوم؟! 
چیزی نگفت. 
ـ ببینم، تو حالت خوبه؟ 
سرشو به چپ و راست تکون داد.  
ـ چرا اومدی اینجا؟ 
مکث کرد و گفت: به جز اینجا جای بهتریو پیدا نکردم.  
ـ خب... چی میخوای؟ قهوه بریزم برات؟ 
+ نه، ممنون. خودت گفتی داری تعطیل میکنی. کارت تموم شد، بیا بیرون. 
با تعجب گفتم: اوم باشه.  
برگشت و رفت پشت میز نشست. چرا اینجوری شده؟ کی ناراحتش کرده که اینقدر به هم ریخته اس؟ رفتم تو رختکن و لباسامو عوض کردم. از رختکن خارج شدم و وارد دفتر رئیس شدم. ازش خدافظی کردم و رفتم پیش جه بوم. از رو میز بلند شد. دنبالم از کافی شاپ اومد بیرون. چرخیدم طرفش و پرسیدم: چیزی شده؟؟ 
+ بیا یکم قدم بزنیم... حالم بده... 
متعجب گفتم: باشه... 
برگشتم و به راه افتادم. اونم کنارم قدم برمیداشت. یه نگاه بهش انداختم و پرسیدم: چی شده؟ چرا ناراحتی؟ 
+ جین... 
ـ بله؟ 
+ اون عوضی... منو میخواد... ببره... آمـ... ریکا:) 
شوکه شدم. با چشمای گرده شده نگاش کردم و گفتم: باز زر زده؟! 
+ آره... 
ـ عجبا! نترس. فردا میایم خونتون باهاش حرف بزنم. 
+ نه. نمیخواد. 
ـ چی چیو نمیخواد؟! بذار بیام مخشو آبپز کنم. 
+ نمیشه. نمیخوام. 
ـ نمیخوای؟! میخوای بری بدبخت شی؟! 
+ دیگه بریدم از همه چی... هیچی واسم مهم نیست... بذار برم ببینم اونجا چی سرم میاد... شاید بهتر شه زندگیم... 
ـ یا، تو... اینا چیه میگی؟! چرا نمیگی چی شده؟!  
وایساد. منم مجبور شدم وایسم. با لبخند بی روحی گفت: اومدم بگم که تا دو هفته دیگه میرم... کسیو جز تو نداشتم ازش خدافظی کنم...  برا همین اومدم ازت خدافظی کنم... 
ـ یاااا! احمق! خدافظی چیه؟! عقلتو از دست دادی؟! میخوای با اون روانی بری آمریکا؟! تو غلط میکنی! من یکی عمرا بذارم! 
+ نمیخوام، جین... من دیگه تموم شدم... میرم آمریکا... واسه همه چی ممنون ... بخاطر همه وقتایی که اذیتت کردم معذرت میخوام... تنها کسی بودی که تنهام نذاشتی... من نمیتونم از دوستای دیگمون خدافظی کنم چون باهاشون در ارتباط نیستم... اگه میتونی... بهشون بگو که واسه همیشه میرم... از طرف من از اونام عذر بخوا... واسه همه چی... هرکار بکنی، نمیمونم... چون خودمم نمیخوام... موندن سخت شده برام... شاید چیزی از حرفام نفهمی ولی فقط بدون نمیخوام باشم... نمیخوام باشم... من دیگه میرم. شب بخیر...  
روشو برگردوند و به راه افتاد. 
نظر فراموش نشه




نوع مطلب : Love Game، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 29 اردیبهشت 1397 06:57 بعد از ظهر
عررررر خیلی این فیک خوبههههه باورت میشه یه روز تمام گشتم از اکسو یا گات سون فیک درست حسابی پیدا کنم ولی نشد فقط اینو دارم میخونم ک عالیههههه
Mahdis فدات بشم ممنون نظر لطفته عزیزم*-*
چند هفته دیگم بقیش اپ میشه. از 26ام به بعد
بازم ممنون نظرتو دوست داشتم^^
شنبه 15 مهر 1396 04:39 بعد از ظهر
اغا اینا تکلیفشون با خودشون مشخص نی:///
این یونگجه ک دیگ اصن نمیفهمه کیو می لاوه :////
Mahdis
اینا جهت گیج کردن مغز خوانندس دیگ
شنبه 15 مهر 1396 04:16 بعد از ظهر
جه بومیییییییی
بم بم جیگرم واسه خودش مرد شده
من از وقتی تیزرا اومده تو کمام
Mahdis
بله
جیییغ منم
جمعه 14 مهر 1396 05:48 بعد از ظهر
خخخخخ "وقتی کارم تموم شد.." خخخخخ
Mahdis
پنجشنبه 13 مهر 1396 11:34 بعد از ظهر
سیلام ^^

بچم یونگجه تازه داره رو مارک حساب وا مکونع اونوخ عاقا دو به شک شدن -__-

عایگوووو *-*
بم بم کوشولو بوزورگ شدع ^^
دوز دارم به فکر داداچی شع *-*

جناب مارک دلاور حالا نوموخاد عذاب وجدان بیگیری رابطه تو مث عادم حفظ کن هنو دو روز نگذشته -___-

خخخ
خیلی باحاله وقتی این چارتا ینی مارک و یونگجه و جین یونگ و جه بوم خودشونم نمیدونن کی و چیو موخان
Mahdis سلام^^
اره والا
اره دیگ
خخخخ واقعا
واییییی حرفت عالی بود
چهارشنبه 12 مهر 1396 10:56 بعد از ظهر
Jb /:
Mark/:
Yongjae):
Jinyong \:
Mahdis
چهارشنبه 12 مهر 1396 09:20 بعد از ظهر
عررررررر مهدیییییس افسردگی گرفتمممممم
چرااااا
جه بوم نباااااید برههههههه
Mahdis ای جانم
دیگ چ میشه کرد
چهارشنبه 12 مهر 1396 07:48 بعد از ظهر
جه بومااااااااااا
Mahdis
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


اونیا نظر یادتون نره ها! خوش بگذره*--*

مدیر وبلاگ : Mahdis
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :